وحدت فقه و عرفان در عصر صفوي
سيد محمدحسين متولي امامي
دریافت PDF مقالۀ وحدت فقه و عرفان در عصر صفوی – سید محمد حسین متولی امامی
چکيده: تصوف در بستر تاريخي اش، خود را از فقاهت اهل سنت جدا کرد و طريق هاي مستقل از فقه را برگزيد. اما هنگامي که گزارههاي معنوي تشيع، وارد طريقه تصوف ميگردد، بستر همگرايي تصوف و تشيع ايجادشده و دامنه آن تا وحدت كامل نظري و عملي اين دو طريقه در طول دو قرن گسترش مييابد. وحدت تصوف و تشيع – كه موجبات سياسيشدن عرفان از بستر فقه را فراهم نمود – زمينه تولد عرفان متعالي تشيع و استحاله تصوف را ايجاد كرد. با ظهور عرفان شريعتمحور اماميه، تصوف، منصب اثرگذاري معنوي و تنظيم روابط عارفانه جامعه اسلامي را به عرفان شيعي سپرد و حيات معنوي خويش را در لايه هاي دروني فقه تشيع جستجو نمود. اين مقال، با رويكردي تحليلي – تاريخي، ضمن واكاوي تاريخ تطور عرفان، در پي شناخت نسبت عرفان و تصوف تا عصر صفويه است.
کليد واژه: تصوف، عرفان، تاريخ عرفان، صفويه، فقه شيعه، فقه اهل سنت، عرفان نظري، عرفان عملي.
1) مقدمه
حقيقت در حاق وجودي خود امري بسيط است و در مقام ظهور و تجلي، تکثر و تعدد مييابد. بنابراين، وحدت وجود، اگر بخواهد به معرفت علمي و قيل و قال نظري تنزل يابد، عناوين متنوع با موضوعات متکثري پيدا ميکند که در ظاهر متباين انگاشته ميشود.
تاريخ شاهد چالش هاي فقه اهل سنت در دو برهه از تاريخ مياني اسلام است. اولا در مواجه با تصوف و ثانيا در برابر فلسفه. اين چالش بيشک از تکثر معرفتي و نبود بستري مناسب براي ادارک وحياني صحيح ناشي ميشود که در همان سالهاي آغازين کار تصوف، چهره خود را در قالب تکفير و اعدام بزرگان صوفي، همچون حلاج و عين القضاه همداني نمايان ميکند. ديري نميگذرد که اين چالش ناشي از تکثر و تباين دو مسلک، در بعد نظري، دو صورت از روش شناسي خداخواهي را در اسلام سني برگزار ميکند و جهان اسلام را در ذيل روششناسيهاي معرفتي متنوع، تکهپاره مينمايد. همزمان با اين تکفيک گرايي نظري، غزالي هم با کتاب تهافت الفلاسفه، دفتر انديشه هاي فلسفي غرب را ميبندد تا هيچ وجه اشتراکي ميان شهود، تعقل و تعبد باقي نماند.
اين در حالي است که همزمان با حضور تشيع در عرصه هاي قدرت سياسي و اجتماعي(بعد از حمله مغول) و قرابت تصوف و تشيع(قرن هشتم)، هنگامه مکانيابي صحيح علوم اسلامي در منظومه تمدني دين فرارسيده و هرزگي در روش و عمل جريانات گوناگون اسلامي، به همگرايي و يکسونگري معرفتي تبديل ميشود. فقه شيعه به همراه فلسفه و عرفان، در بستر مهياشده عصر صفوي، به وحدتي در حاق علم اسلامي ميرسند و به عنوان ابعاد وجودي علم اسلامي و نه لزوما اجزاء، شناخته ميشوند، چراکه اجزاء در ارتباط مکانيکي و آرايشي عرضي بوده، اما ابعاد، با وجودي تودرتو و آرايشي طولي نظم يافته اند.
اين نوشتار عهدهدار بررسي نسبت ميان تصوف و عرفان تا عصر صفويه است. درک چگونگي اين نسبت، توهم وحدت يا تباين صرف ميان عرفان شيعي و تصوف را از بين برده و در نتيجه ميتواند نقشي اساسي در رفع اختلافات ميان عرفا و فقها داشته باشد. به نظر ميرسد، تصوف و عرفان تا پيدايش زمينه هاي دولت صفوي، در معنايي واحد استعمال ميشده و بر هرگونه درونگرايي در جهان اسلام اطلاق ميگشته است. مدارک تاريخي نشان ميدهد که ذات فقه گريز تصوف، تا قرن هشتم، سلوکي مستقل از شريعت سني دارد، اما در دوران صفويه، با وحدت نظري و همگراي معرفتي علوم، لفظ عرفان با بار معنايي جديدي، بر سلوک معنوي استوار بر فقه شيعي مرسوم ميشود.
2) مفهوم شناسي
1- عرفان
تعاريفي که پيرامون عرفان، در کتب عرفاني بيان گرديده، متفاوت و غيرقابل تنظيم در يک عبارت منسجم ميباشد. چراکه هر عارفي، در پاسخ به اين سوال که حقيقت عرفان چيست، پاسخي مناسب با حالات مخاطب و سوال کننده ارايه کرده است. مثلا در برابر مخاطب جاه طلب، عارف پاسخ ميدهد که: عرفان، ترک جاه و پرهيز از شهرت طلبي است. اين تعاريف را نميتوان تعاريف جامع و مانعي دانست و در واقع تعريف هايي درخور حال اشخاص ميباشد.
گرچه عرفان مثبت کمالساز، عرفاني است که از دين وحياني و حقيقي زاده شده باشد[1]؛ اما شايد بتوان تعريف سهروردي از عرفان را به عنوان يک تعريف عام و کاربردي معرفي نمود. وي در تعريف تصوف[2] ميگويد: «…صوفي آن باشد که دايم سعي کند در تزکيه نفس و تصفيه دل و تجليه.»[3] البته گاهي عرفان به معني اعم تلقي ميشود که هر گونه درونگرايي و پرداختن به باطن را شامل شده كه هيچ قيد و شرطي همراه ندارد.
2- تصوف
بسياري از عرفا و نويسندگان کتب عرفاني، معتقدند که عرفان و تصوف، مغايرت لفظي داشته و در معني از يک حقيقت حکايت ميکنند. در تعاريفي هم که خود عرفاي صوفي ارايه کردهاند، گاه عارف و گاه صوفي را به جاي يکديگر بکاربرده و از ايندو، يک معني را اراده کردهاند. مثلا بايزيد بسطامي، صوفي معروف خراسان، ميگويد: «کمال عارف سوختن او باشد در دوستي حق»[4]. اما آنچه مسلم است، تصوف، نام فرقهاي مستقل است که به تعبير شهيد مطهري، زندگي زاهدانه و بينش عارفانه را محور فعاليت خود قرار دادهاند. يعني ظهور اجتماعي انديشههاي عرفاني، با نام تصوف شناخته ميشود.[5] بر همين اساس، عرفان را ميتوان اعم از تصوف دانست و آن را علم شناخت حق و معرفت نفس معرفي نمود که از راه مجاهدت با نفس پديد ميآيد، در حاليکه تصوف طريقهاي است عرفاني که در قرن دوم هجري قمري، با امثال ابراهيم ادهم (م 161ه ق) و ابوهاشم کوفي (م 161ه ق) و شقيق بلخي (م 153ه ق)، کار خود را آغاز مينمايد و با آموزههايي خاص و گاه منحصر به فرد، حدود نه قرن از تاريخ ايران و حتي جهان را تحت تاثير مستقيم خود قرار ميدهد. بنابراين ممکن است عرفان اصيل و حقيقي، شاخصه هايي داشته باشد که در مشرب تصوف نباشد و نسبت عموم خصوص من وجه، ميان ايندو معني برقرار باشد.
3)جايگاه عرفان قبل از صفويه
1-3) تصوف و اهل سنت
پيشفرض دنياي اهلسنت، مبني بر نبودن مباحث عرفاني در اسلام، از يکسو و نياز به پرستش عاشقانه و درونگرايي از سويديگر، زمينه مناسبي براي ظهور تصوف در دنياي اهل سنت بود.[6] پيدايش تصوف که گاه به زمينههايي در گذشته ربط داده ميشود، به تدريج دنياي اهلسنت را دو قطبي نموده و دوگونه خداپرستي را براي مسلمانان سنيمذهب ترسيم کرد. تقريبا از قرون دوم که تصوف زاده شد، تا قرن هفتم که تاريخ شاهد اولين حضور تصوف در تشيع است، تمايز اين فرقه با فقه اهلسنت هر روز پررنگتر شده و کمکم اين دوگونه عبادت، به دو مکتبي فكري متفاوت و گاه معارض، تبديل شده است. اين جداشدن و پررنگشدن خطوط ميان ايشان، ميتواند ريشه در خصوصيات فقاهت اهل سنت و از سوي ديگر مکاشفات صوفيان داشته باشد. آنچه از شواهد تاريخي و متون فقهي اهلسنت به دست ميآيد، در اين دوره پنج قرن، تصوف تنها به فقه اهل سنت ضميمه شدهاست و هيج يک از ديگري حکايت نميکند. عمر اين همراهي صوري تا قرن هفتم هجري و تلاقي تصوف و تشيع است. اين فرآيند، معلول فقاهت ناقص اهلسنت و مکاشفات صوفيان بوده كه شناخت اين دو، نسبت ميان فقه و عرفان را در لايههاي عميق تفكر اهل سنت آشكار مينمايد.
الف) اجتهاد مخدوش
نبودن منبع استنباطي صحيح و نداشتن اصول براي تفريع فروع، فقه اهلسنت را به سوي فلسفه احکام گرايش داد تا بتواند با سرايتدادن علت يک حکم به ديگر احکام، به صرف مشابهت موضوع آندو، عنصر استنباط را گسترده و توانا در همه امور نمايد. پيدايش عنصر قياس و استحسان و مصالح مرسله، فقه اهل سنت را به فقهي تصنعي و دستساخته بشري تبديل نمود و از فقه اصيل نبوي(ص) فرسنگها فاصله انداخت. اين تباعد علمي از منابع اصيل اسلامي، موجب دورافتادگي اهل سنت را از درک حقايق معنوي شد، چراکه عرفان، گوياي حقايق و واقعياتي است که نميتواند منطبق با فقه تصنعي و بشري اهلسنت باشد. از همين روست که فقه سني، بهصورت علمي خشک و ايستا که تنها به خود دعوت ميکند و هيچگونه داعيه سلوکي ندارد، شکل ميگيرد.
ب) نفي تاويلپذيري
خصوصيت ديگري که پيرامون فقه اهل سنت قابل بيان است، تصلب و عدم حضور تاويل در تعاليم ايشان و نبود نگاه راز آلود، به فقه است. همين مساله، بيانگر فاصلههايي است که ميان فقها و عرفاي اهلسنت وجود داشته و عامل درگيري و کشمکش بوده است. فقه اهل سنت، اساسا جايگاهي براي تاويل و پيچيدن شريعت در رازگويي قايل نميشود، چراکه اغلب آداب فقهي و حقوقي خود را از شيوههاي خود ساخته قياس و استحسان و مصالح مرسله و يا ظاهرگراييهاي افراطي بنا نموده است. محروميت فقه اهل سنت از تاريخ 250 ساله امامت، چالشي جدي براي اهلسنت در فهم گزارهاي ديني ايجاد كرد که مانع عبور از قشر و پوسته دين، و دريافت معارف دروني و حقيقي شريعت شد. حتي بعضي از فقهاي اهل سنت، در مقابل تصوف و شايد تشيع، انديشه تاويل را بياعتبار و ناکارآمد قلمداد کردند و معتقدين به آن را، خارج شده از مذهب اهل سنت معرفي نمودند. ابنحزماندلسي (456ـ 384ق)، که يکي از فقهاي اهل سنت بوده و مهمترين عامل بقاي مکتب ظاهري[7] به شمار ميآيد، با کمال صراحت دين خدا را مبري از باطن ميداند.[8] چنين عقايدي موجبات ظاهرگرايي افراطي را در بعضي از فرق اهلسنت ايجاد نمود، به نحوي که بعضي از ايشان به تجسيم و تشبيه گراييده و کارويژه اصلي شريعت را که هدايتگري و تکامل معنوي بشر است به امري منحرف و خرافاتي بدل نمودند. اولين ظاهرگرايان افراطي که با امثال مالک بن انس(179ـ 93ق)، محمد بن ادريس(204ـ 150ق)، سفيان ثوري (م 161 ق)، احمد بن حنبل (241ـ 161ق) و داود بن علي اصفهاني(270ـ 200ق) شناخته ميشوند، به اصحاب حديث شهرت يافتند. ايشان در برابر اصحاب راي، که در راس خود ابوحنيفه (80ـ 150ق) را دارند و قياس و استحسان را پيريزي کردهاند، به توجه تمام به حديث و دوري از هرگونه تاويل و تفسير عقلاني مشهور گشتند. اصحاب حديث آنقدر به ظاهر توجه ميکنند و از هر گونه نگاه عقلي دوري ميگزينند که وقتي از مالک بن انس، پيرامون استواي خداوند بر عرش سوال ميشود، در حالي که عرق چهرهاش را فراگرفته است، ميگويد: «الاستواء معلومٌ و الکيفية مجهولةٌ و الايمان به واجبٌ و السوال عنه بدعةٌ»[9]. ابنتيميه، خداوند را داراي دست و پا و چشم ميداند و آسمان را مسکن و ماوا ي او معرفي کرده و او را به مثابه موجود جسماني که به همراه خيل فرشتگان در صحنه قيامت گام مينهد ميشمارد. اين ظاهرگرايي و تصلب در فهم معاني دين، در فتاوي فقهي ابن حزماندلسي به خوبي نمايان است. او در فتواي خود بر مبناي حديث پيامبر(ص) که ميفرمايند: «کسي از شما نبايد در آب راکد بول کند و با آن آب غسل و وضو بگيرد»، اين گونه استناد ميکند: اولا، اگر اوصاف آب تغيير نکرده باشد، نوشيدن آب جايز است (زيرا اين روايت فقط غسل و وضو را نهي کرده است نه نوشيدن)، ثانيا، غسل و وضوي افراد ديگر با اين آب مانعي ندراد. زيرا اگر افراد ديگري هم در اين حکم شريک بودند، پيامبر ذکر ميفرمودند. ثالثا، اين حکم در باره نجاستهاي ديگر همچون غائط جارينميشود. همچنين است اگردر جاي ديگر بول شود و به آب راکد انتقال يابد.[10]
نهايت چيزي که در ميان فقهاي اهل سنت به عنوان عرفان يافت ميشود، تعاليم غزالي عارف است که توجه در نماز و قرائت قرآن و تدبر در معاني ظاهري و تاثر از آنها را در کيمياي سعادت خويش، تحت عنوان «اسرار قرآن» آورده است[11]. ولي بايد دانست که آنچه در علوم اهل سنت، تحت عنوان «اسرار» يافت ميشود، مباحثي است که اولاً از سوي صوفيان اين قوم بيان گرديده[12] و نسبتي با فقه ايشان ندارد و ثانياً، نميتواند، از پوسته ظواهر بگذرد و از سر و بطن عبادات بگويد.
ج)معارضه با فقه قلب
سلوک صادقانه عارف، اگرچه بي الگو و بي راهبر باشد، بر اساس اصل قرآني «انا لانضيع اجر من احسن عملا»، به عوالمي ختم ميشود که انواري از حقيقت را نمايان کرده و جرعههايي از جام وصال را به عارف ميچشاند. فرد بيملاک، در سير پراشکال و آسيبپذير خود، که هزاران نفر را به هلاکت و کجروي انداخته است، گاها با صدق نيت و طلب حقيقي، به معارف محدودي ميرسد که در آن حالت، قدرت شهود و مکاشفت بعضي حقايق را يافته و راه را از چاه باز ميشناسد. عارف، با دريافتهايي که از عالم واسطه[13]دارد، تکاليف نوي پيدا ميکند و خود را با قواعد جديدي ماًنوس ميبيند.
اين شهودات که وجودشان به صرف حضور، متلقي را داراي يقين کرده و انعکاسي از درونش ايجاد مينمايد، همچون علم حضوري، بدون شايبه و شک حاضر ميشود، زيرا که در اين ادراک، عنصر بيگانه و واسطه، حضور ندارد و فهم، از آلودگي حضور حس و عقل مظنون، مصون و پاک ماندهاست. اينجاست که سالک، بدون هيچ شک و ترديدي، قطع به صورت شهودي خويش پيدا کرده و انطباق با آن را طريق نجات تلقي مينمايد.
در ميان صوفيان، ديده ميشود که بسياري از عقايد و افعالي که از ايشان سرميزند، شاهدي در فقه ايشان ندارد و گاها در تعارض عقيدتي با مذهب مختارشان به وقوع پيوسته است. شايد بتوان گفت که اغلب چنين گرايشات غيرمذهبي و گاه ضدمذهبي، ريشه در دريافتهاي عرفاني صوفي داشته است. براي مثال، ابن عربي سني، عارف نامي سدههاي مياني اسلام، در سلوک خود، از امامت و مهدي موعود(عج) و ظهور ايشان ميگويد و او را به عنوان منجي عالم به شمار ميآورد.[14] همچنين او در «رساله القدس» يا «رساله قدسيه» خود به مستبصرشدن خويش به ولايت اهل بيت(ع) و به امامت حضرت علي(ع) تصريح نموده است. وي در کتاب «بلغه الغواص في الاکوان الي معدن الاخلاص في معرفه الانسان» به صراحت احقيت حضرت علي(ع) به خلافت را به عنوان تشرف خويش به محضر حضرت حجت(ع) و بيعت خود با آن حضرت نقل مينمايد که همگي دلالت بر مکاشفات و دريافتهاي باطني ايشان است.
محيي الدين ابن عربي در آثار خود کرارا به وجود، حيات و غيبت امام مهدي(عج) تصريح نموده است؛ که از جمله مي توان به به باب هاي 24، 73و 366 کتاب «فتوحات مکيه» اشاره کرد. در باب 73 فتوحات، داستان تشرف خود به محضر حضرت بقيه الله(ع) را نقل مينمايد. همچنين وي رساله «شق الجيب و رفع حجاب الريب في اظهار اسرار الغيب»، را درباره وجود و غيبت حضرت مهدي(ع) تاليف کرده است. ابن عربي رسالههاي ديگري نيز در مورد آن حضرت نگاشته است که از جمله آنها به رساله «صغيره في المهدي»، رساله «اخري في المهدي»، «الصلاه القطبيه و قصيده في المهدي» ميتوان اشاره کرد. از سوي ديگر رساله «مناقب» يا تحيات و يا صلوات ابن عربي بر چهارده معصوم عليهم السلام »،[15] گوياي ارادت او به اهل بيت(ع) است.
صدر الدين قونوي که شارح معروف و مشهور کلمات ابن عربي است و از طريق او معارف ابن عربي منتشر گرديد، توصيه ميکند که بعد از وي اصحاب، در کلام وي و کلام شيخ(ابن عربي ) به تامل در آنچه صريح و منصوص است اکتفا کنند به تاويل و تفصيل مجمل نگرايند و دراين باب کلام هيچکس را نشنوند مگر آنکه امام مهدي(ع) را درک کنند و فقط آنچه را، وي از آن خبر ميدهد اخذ کنند نه ديگران.[16]
اهل عرفان خود را فقيه باطن ميدانند و بر همين اساس ميگويند: «اگر براي او در عمل خودش طبق مشاهده و کشفش، مخالفتي با اجماع کساني که داراي مشاهده و کشف نيستند پيدا شد، نبايد مورد ملامت قرار گيرد و نبايد او را خارج از شريعت دانست. زيرا که چنين شخصي آن حکم را از باطن رسول و از باطن کتاب و سنت اخذ نموده است»[17].
با توجه به اينکه در تعاليم ديني ما، عقل شريعت باطني معرفي ميشود و از آن به عنوان نبي دروني يادشده است و از طرف ديگر باطن هميشه بر ظاهر برتري داشته واساس آن به شمار ميآيد،[18] اگر کشف باطني، بر خلاف و يا معارض شريعت ظاهري حاصل شد، چون عقل ميداندار اين ماجرا است، برتري موجهي را براي شريعت باطني، در برابر شريعت ظاهري و آداب فقهي قايل است و در نتيجه يقين دروني حاصل از علم حصولي را بر ظن نقلي حاصل از حدس فقهي ترجيح داده و نداي مخالفت سر ميدهد.
البته بايد توجه داشت که عارف، شهودات و دريافتهاي شيطاني هم دارد. براي مثال، وقتي حسن بصري از ياري اميرمومنان(ع) در جنگ جمل سر باز ميزند، در پاسخ به سوال حضرت در مورد اينکه «چرا علي را ياري نميکني؟»، ميگويد: «از آسمان ندايي شنيدم: القاتل و المقتول کلاهما في النار»[19]. حضرت امير(ع) فرمودند: «آري، منادي، شيطان برادر تو بود!».[20] در تشيع، برخلاف تصوف که به تلقيات نفساني بسنده ميکنند، اين مساله مفروض است که ملاک و ميزان صحت شهودات و شيطاني نبودن آنها، انطباق با دستورات امام معصوم(ع) است.
د)هم عرضي فقه و عرفان
فرقه درونگراي صوفيه در قرن دوم با امثال ابوهاشم کوفي(م150 ق) و رابعه عدويه(متوفي 135 ق) و سفيان ثوري(م161 ق) و ابراهيم ادهم(م 162 ق) و داود طائي(م 165 ق) و شقيق بلخي(م 174 ق) فضيل عياض(متوفي 187ه ق)، کار خود را آغاز نمود و نطفهاش در بستر عقيدتي اهل سنت بسته شد و رشد يافت. شروع کار تصوف در قرن دوم تقريبا منطبق با شروع رسمي فقه چهارگانه اهل سنت است.[21] اين دو مسلک که دو گونه خداجويي را مدعي است، در عرض يکديگر پديد آمده و جامعه اهل سنت را در دو راه به خود مشغول نمودند. اول فضاي کاملا فقهي و قانوني و مناسکي که همه ساختمان و چهارچوب عملي دين را با دستورهاي فقهي و قانوني معين مينمود. دوم فضاي معرفتي و اشراقي و درونگرايي که دستورات و قوانين خويش را همعرض آداب فقهي و بدون توجه به آن وضع مينمود و راه عرفاني و سلوکي فرد مسلمان را عمل به اين قوانين و آداب تلقي مينمود. دنياي اهل سنت، با اين دو گرايش منظم شد و راهي دو سويه گرفت. همين دينورزي دوگانه را ميتوان آغاز شکاف ميان فقه و عرفان ناميد. وقتي تصوف، در قرن دوم با افراد غيرفقيه و دور از علم بحثي آغاز ميشود و ضميمهشدن عرفان و فقه سني، در فردي به نام خواجه عبدالله انصاري، آن را بيازارد[22]، نشانگر ايجاد شكاف ميان فقه و عرفان سني است، هرچند در امثال غزالي و خواجه عبد الله انصاري و ابو القاسم قشيري و احمد جام، تصوف به فقه سني ضميمه شدهباشد. علت اينکه از «ضميمه شدن» بايد گفت و لفظ «وحدت»، در اينجا مناسب نميباشد، اين است که هيچکدام از اين فقها، در عين واحد، در هر دو موضع فقه و عرفان، نزيستهاند و بعد از دلزدگي از فقه و دستورات ظاهري اهل سنت، به تصوف و عرفان گريختهاند. براي مثال غزالي، بعد از اشتغال به حديث و تفسير و فقه و کلام و… از همگي ايشان دستکشيده و خرقه صوفيانه به تن ميکند. در واقع فقه غزالي در بازه زماني حضورش در کسوت تصوف، زايد و گاه از زبان خودش، علمي منحرف معرفي گشتهاست.[23] البته در ميان صوفيان، به فردي متفاوتي به نام خواجه عبدالله انصاري برميخوريم که اين قاعده را مستثني شده و در طول حيات خويش، هم کسوت فقيه را به تن داشته و هم يک صوفي تمامعيار محسوب ميشود. با اين همه، خواجه عبدالله نيز، نمي تواند بر تصوفي تاکيد کند که عين فقه است و فقهي را تعليم دهد، که داراي روحي عرفاني باشد. لهذا هم فقهي که ميگويد، تقدم و تاخر عرفاني ندارد و هم آداب صوفيانهاي که تعليم ميدهد، بويي از فقه و دستورات عملي دين نبرده است.
2-3)تصوف و تشيع
الف)همزباني تشيع و تصوف
مشاهدات اشراقي صوفيان داراي روح و زمينه واحدي است که يک مدرک واحد را در لايههاي عميق خود نمايان ميکند،[24] و ازقضا اين مدرک، منطبق با مضامين عالي بيانات امامان معصوم شيعه(ع) است. به عبارت ديگر، اين ادارکات عارفانه در لايهاي عميقتر با تشيع گره ميخورد. در گذشته اشاره شد که فقه قلب صوفيانه، مشاهداتي را براي آنان حاصل آورد که کاملا به عقايد شيعيان نزديک و گاه همسان بود. مثلا حلاج که آوازه شطحگوييهاي او را کمتر کسي نشنيده است، احوال مرموز او با عقايد اماميه و مسايل مربوط به وجود حضرت مهدي(ع) پيچيده شده و در طي وعظها و دعوتهاي خويش، نوعي تصوف مربوط به فکر مهدويت و امامت را ترويج ميکردهاست.[25] همچنين با دقت در احوالات حکيم ترمذي(سده سوم)، ولايت بدون امامي را ميبينيم که از فهم عرفاني او شکل گرفته اما در عالم خارجي قادر به انطباق آن نبوده و نميتواند مصداقي را براي آن مهيا نمايد و در نتيجه به تناقضي دچار ميشود که نوعي امام شناسي بدون امام (مانند مسيح شناسي بدون مسيح) را ارايه ميکند.[26] بر همين اساس است که سيد حيدر آملي، شيعه را حامل اسرار انبياء به حسب ظاهر و شريعت، و عرفان و تصوف را ميراث دار آن به حسب باطن معرفي مي کند و پس از آن حکم به وحدت حقيقي تصوف و تشيع مي کند.[27]
هانري کربن، مستشرق معروف معاصر، فراتر ميرود و تشيع را جامع تمامي معاني عرفاني، در تمامي اديان ميداند. وي بيان ميدارد كه تشيع قدرت و قابليت آن را دارد كه جامع معاني باطني همه وحيهاي آسماني باشد.[28] کربن، در ادامه، تمامي پتانسيل اشراقي در اديان ديگر را، با استناد به روايتي از اميرمومنان[29]، از آن علي(ع) ميداند و حقيقت آن را در تشيع جستجو ميکند.[30]
نزديکي تصوف و تشيع که از اشراقات صوفيان فهم ميشود، به تدريج زمينههاي آشنايي و انس با ولايت الهي معصومين(ع) را در ناخودآگاههاي تصوف نفوذ ميدهد و در نتيجه، از قرن ششم به بعد، مذهبي بينابين، به نام سني دوازده امامي شکل مي گيرد که اکثريت عرفا و صوفيان، آن را تشکيل دادهاند[31]. شايد بتوان گفت که تصوف، به برکت فهم عرفانياش، در ارادت امروزي اهل سنت به ائمه معصومين(ع)، نقش بسزايي داشته، چرا که با مطرح شدن ائمه(ع)، به عنوان قطب و سر سلسله صوفيان و اميرالمومنين(ع) به عنوان قطب الاقطاب، در قرن چهارم، بصرهاي که به شهر عثماني مذهب[32] شهره بود، تماماً به شيعه اثني عشري بازگشته و شاميان نيز به خيل محبان وگاه شيعيان حضرت پيوستند.[33]
ب)خيزش تصوف
از شواهد تاريخي استنباط ميشود که در قرون مياني اسلام، خيزشي از سوي تصوف ايران، به سمت تشيع آغاز ميشود که در قرون نهم و دهم به وحدت نظري و عملي اين دو منجر ميشود. تصوف با داشتههاي اشراقياش، خود را به تشيع نزديک ميبيند و به سمت و سوي آن کشيده ميشود. اوج اين حرکت، منطبق با قرن ششم قمري است. اين دوره، که به تعبير هانري کربن، رنسانس تصوف نام گر فته، داراي ويژگي دو قطبي شدن دنياي اسلام است، به نحوي که صوفيان و فقها، هر دو در اوج قدرت و بروز ميباشند. فقها عهدهدار مناصب قضا هستند و در حکام بسيار نفوذ مييابند. از سوي ديگر صوفيان با رونق خانقاهها، پايگاه اجتماعي خويش را گسترش داده و به صورت نيرويي پرقدرت که بر قلوب مردم حکومت ميکنند، در برابر جبهه قدرتمندان سياسي بروز پيدا ميکنند. دو قطب جامعه مسلمانان که يکي ديگري را تکفير ميکند و ديگري او را به سطحيگري و دوري از معرفت متهم مينمايد، از قرن ششم به بعد، خطي را آغاز مي نمايند که کاملا از يکريگر بيگانه و مستقل سلوک مي کنند. اين دوقطبيشدن جامعه سني و گذار از مرحله ضميمهشدن عرفان و فقه و رسيدن به مرحله جدايي نظري و عملي ايندو، آغازگر آشنايي عرفان با تشيع و شروع اجتهاد باطني تصوف در طول انديشههاي اشراقي تشيع يعني امامتمحوري در عرفان، ميباشد. مقدمات اين خيزش را بايد در قرون گذشته و در اشراقات عرفاني تصوف و همچنين اقدام ابوسعيد ابوالخير به تاسيس ادب خانقاهي و فقهستيزي علني و اقدام ابوالقاسم قشيري به نگاشتن رساله قشيريه و سهروردي به نگاشتن عوراف المعارف، جستجو کرد، زيرا همگي عهدهدار تشکيل بنايي شدند، مستقل از فقه و منسکي متفاوت از مناسک امامان چهارگانه اهلسنت. اولين زماني که تاريخنگاران از حضور انديشههاي شيعي در تصوف حکايت ميکنند، قرن هفتم است.[34] از اين زمان به بعد خيزشي نرم و تدريجي را در عرفان تا انطباق کامل با تشيع، شاهد ميباشيم. در قرون هفتم و هشتم، با وقوع حمله مغول و سقوط خلافت بغداد، تشيع فرصت تنفس و نشر حقايق خويش را مييابد. در اين فرصت است که تصوف، با فقه و مکتب جديدي آشنا ميشود که تمامي مشاهدات و علوم باطني خود را در تعاليم ظاهري و دستوري او ميبيند و آنچه ايشان تاکنون ميديدهاند، او ميراثدار اصلي آن است. صوفيه آنچه را با اصالت تصور و سير انفسي و تخيل خلاق و تجربههاي ديني دريافته بود، در مکتب تشيع به صورت منظم و تئوريزه يافت. ايشان مسلک امامي را يافته بودند که تا آن روز به جهت جوانمردي و زهد، خرقه و سلسله خود را به او رسانده و در سير انفسي خويش، قرنهاست که با او مانوس بودهاند. چشم صوفيان به تعاليمي باز شده بود که از باطنيگري و اشراق و تاويل و تفسير باطني قرآن و ذوبطون بودنش و روايات اشراقي و معرفتي گرفته تا مهدويت کشف شده در مشاهدات حلاج و ولايتمحوري ابن عربي و محبت و امامت و پير و مرشد و راه و سلوک و… حرفها و آداب بسيار دارد. توجه به اشعار ابوحفص عمر، كه به ابنفارض[35] شهرت يافته، در اينباره قابل تامل است:
| ذَهَبَ الْعُمْرُ ضياعًا وَ انْقَضَي | باطِلاً إذْ لَمْ أفُزْ مِنْكُمْ بِشَيْ |
| غَيْرَ ما اُوليتُ مِنْ عِقْدي وَلا | عِتْرَةِ الْمَبْعوثِ حَقًّا مِنْ[36] قُصَيّْ[37] |
ج)جاذبههاي تشيع براي خانقاه
در تشيع شاخصههايي وجود دارد که براي تصوف مهم و قابل توجه است و ميتواند عامل کشش تصوف به سوي تشيع پنداشته شود. اين شاخصها که در تصوف، جايگاه رفيعي پيداکرد است، در تشيع به رشد و عمق بالايي رسيده و در اماميه اصالت معرفتي دارد. بنابراين تصوف با پيوند با تشيع ميتوانسته به افقي بالاتر از ميراث خود گره بخورد.
· سلوک و طي مقامات
در تشيع، انديشه سلوک روحاني و رشد عمودي، به صورتي محوري مطرحشده و در روح دستورات آن، طي طريق معرفت و وصول، موج ميزند. اين همان انديشهاي است که تصوف، در محيط اهلسنت دنبال ميکرد و بر همين مبنا و با چنين قصدي تشکيل گرديد[38]. در جايجاي ادعيه و احاديث شيعي، مومن به کسي گفته ميشود که با عبادات خويش، حجب ظلماني ونوراني را ميدرد و به وصول رضوان الهي نايل ميشود. «الهي هَب لي کمال الانقطاع إليک و أنر أبصارَ قلوبنا بضياءِ نَظرها إليک حَتي تَخرق أبصار القلوب حجبَ النور فَتَصل إلي معدن العظمة و تصير ارواحَنا معلقة بعز قدسک… الهي ألحقني بنور عزک الأبهَج حَتي فأکونَ لَک عارفاً وَ عن سواک منحرفاً..»[39]
· تاويل
خصوصيت ديگر تشيع، که شايد مهمترين و کارآمدترين مشخصه براي پشمينهپوشان به حساب آمد، مبحث تاويل[40] است. تعاليم تصوف داراي موارد زيادي از تاويلگويي بوده و از همين باب مورد طعن فقهاي اهل سنت واقع ميشدهاند. بر همين اساس، حضور تاويلگرايي در تعاليم تشيع نيز ميتواند جاذبههاي فراواني را براي صوفيان فراهم آورده باشد. سيدحيدر آملي در کتاب «تفسير المحيط الأعظم»، تاويل آيات قرآن را به حکم عقل و نقل، واجب ميداند و به دلايل خود، به صورت مفصلي ميپردازد[41].
- تاويلات قرآني
شيعيان به مقتضاي آيه «و ما يَعلم تأويله إلا ألله والراسخونَ في العلم»[42] و به مدد گفتار ائمه اطهار(ع)، که راسخون در علم را رسول گرامي اسلام(ص) و امامان بعد از او معرفي نمودهاند[43]، اولا امکان تاويلگويي در قرآن را اثبات ميکنند، و ثانيا تبيين تاويلگرايانه دين را منحصرا در صلاحيت چهارده نور مقدس دانستهاند. علامه طباطبايي، پيرامون تاويل مي فرمايند: «آنچه در قرآن کريم پيرامون تاويل ذکر شده است، از قبيل مدلول لفظ نيست بلکه حقايق و واقعيتهايي است که بالاتر از درک عامه بوده که معارف اعتقادي و احکام عملي قرآن از آنها سرچشمه مي گيرد. آري همه قرآن تاويل دارد و تاويل آن مستقيما از راه تفکر قابل درک نيست».[44]
روايات فراواني که در تاويل آيات قرآن از ائمه هدي(ع) رسيده، به حد تواتر بوده و نشانگر وجود گسترده چنين مقولهاي در تشيع است. پيامبر اکرم(ص) قرآن را تا هفت بطن، لايهلايه و تودرتو معرفي مي نمايند[45]. اين ذوبطونبودن در روايات ائمه هدي(ع) تا هفتاد بطن هم بيان شده است.[46] امام باقر(ع)، درمورد آيه شريفه «فأسئلوا أهل الذکر إن کنتم لاتَعلمون»، از پيامبر گرامي اسلام(ص) نقل ميکنند: «الذکر أنا و ألائمةُ أهل الذکر»[47]. در حديث ديگري از همين امام همام است که در ذيل آيه «هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون إنما يَتذکر أولواالألباب» فرمودند: «نحن ألذين يعلمون و عَدونا الذين لا يعلمون و شيعتنا اولوا الألباب»[48]. اينگونه است که ائمه هدي(ع)، خود را بطن حقيقي و بُعد اصلي کتاب الهي معرفي مينمايند تا منحصراً هدايت را از خود و بوسيله خود معرفي کنند. در قولي از حضرت صادق(ع) آمده: «کان اميرالمومنين -صلوت الله عليه- باب الله الذي لا يوتي إلا منه و سَبيله ألذي من سلک بغيره هَلَک و بذالک جُرُت الأئمة -عليهم السلام- واحداً بعد واحدٍ.»[49]امامان معصوم(ع) خود را بطني زنده و پويا براي قرآن معرفي نمودند تا در هر عصري منحصراً از ايشان تفسير و تاويل قرآن دريافت شود. علي -عليه السلام- در حديثي، همه قرآن را خلاصه در خود ميخواند تا اين معنا، به نحو اکمل و اتم معرفي گردد. «کلما في القرآن في الحمد و کلما في الحمد في البسملة و کلما في البسملة في الباء و کلما في الباء في النقطة و أنا النقطةُ ألتي تَحت الباء»[50]
- تاويل در مناسک
مبحث تاويل، منحصر به آيات الهي نيست و در آداب و مناسک عبادي تشيع هم، از جايگاه ويژهاي برخوردار است. در تعاليم تشيع، عمل و فعل ظاهري عبادت که با جوارح انجام ميشود، مقصود اصلي نيست و روح و حقيقت آن فعل، که سازنده جوانح و پرورشدهنده مکارم است، مورد نظر و غايت عمل محسوب ميشود. بر همين اساس است که ما شاهد کتابهاي فرواني در موضوع آدابالصلوة و عميقتر از آن سرالصلوة ميباشيم که در کنار احکامالصلوة، در زمره تاليفات عالمان تشيع قرار دارد.
در تاويل مناسک، گفتههاي فرواني از ائمه اطهار(ع) داريم که وجه عبادي فقه را به وجه عرفاني و سلوک، گره ميزند. براي مثال، مرحوم شيخ حر عاملي، از امام هشتم(ع)، حديثي نقل ميکند که اسرار وضو در آن به خوبي بيان شده است.[51]
در روايات شيعه، بالاتر از ذو بطون بودن عبادات نيز مطرح گرديده، به نحوي که ائمه هدي(ع)، غير از اينکه بيان کننده اسرارِ افعالِ ظاهريِ شريعت ميباشند، براي خواص و اهل سر خويش، خود را حقيقت و روح همه عبادات و شرط کمال و صحت آن معرفي کرده و امام را محور و اساس عبادت نام بردهاند. امام باقر(ع) ميفرمايند: «انَ عدوَ علي لا يُخرْج من الدنيا حتي يُجرع جرعة من الحميم و قال: سواءٌ علي من خالف هذا الاَمر صلّي أو زَني.»[52] در روايت ديگري است که رسول خدا(ص) فرمودند: «ياعلي !اگر بنده اي خداوند را به اندازه عمر نوح عبادت کند و به اندازه کوه احد طلا در راه خدا انفاق کند، و عمرش هزار سال طولاني شود و با پاي پياده هزار حج به جاي آورد، و عاقبت مظلومانه بين صفا مروه کشته شود، ولي ولايت تو را نداشته باشد، هرگز بوي بهشت را استشمام نخواهد کرد و داخل در آن نخواهد گرديد.»[53]
ذو بطون بودن و تاويل برداري مناسک در تشيع، پا را فراتر از اين هم نهاده و ولايت ائمه هدي(ع) را رکن و اساس اسلام معرفي نموده است، تا اهل بيت رسول اکرم(ص)، نماينده صرف و انحصاري باطن و حقيقت اسلام باشند. در کتاب شريف اصول کافي، روايتي از حضرت کاظم(ع) بيان گرديده که بنا و اساس اسلام را بر پنج پايه استوار دانسته که عبارتند از نماز، زکات، روزه، حج و ولايت.[54] با اين حال، رواياتي داريم که شان امام(ع) را برتر از اين هم ميداند و همه دين را معتبر به ولايت ائمه هدي(ع) معرفي کرده و امام را اس اسلام و تمام دين ميشناسد. در روايتي که امام رضا(ع) به عبدالعزيز، درس امامشناسي ميدهند، بيانشده: «امرُ الامامةِ مِن تمامِ الدين…إن الإمامةَ اُس الاسلامِ النافي و فرعه السامي، بالإمامِ تمام الصلوةِ و الزکوةِ و الصيامِ و الحجِ و الجهاد و…»[55]. در حديثي ديگر، امام صادق(ع) ميفرمايند: «لکل شيءٍ اساسٌ و اساس الاسلام حُبنا أهلَ البيت»[56].
پس از ائمه هدي (ع)، مبحث تاويل، به صورتي زنده در ميان شيعيان حضور دارد، اگرچه ادبيات آن با تلاقي با تصوف متورم گشته و به صورتي منظم در آمده است. سيد حيدرآملي، تقريبا به عنوان اولين صوفي شيعهمذهب، مولفههاي مثبت تصوف را شيعيانه سروده و به صورتي فراگير، تأويلهاي موجود در مذهب اماميه را با ادبيات تصوف بيان داشته است. وي در اسرار الشريعه خود، مقتضاي رسالت را شريعت و مقتضاي نبوت را طريقت و مقتضاي ولايت را حقيقت معرفي ميکند و معتقد است که تمام اينها به يک شخص، يعني رسول عظيم الشان اسلام(ص) و يک حقيقت واحده که همان شرع است، برميگردد.
· امامت محوري
امامگرايي، در نظر پشمينهپوشان، يادآور پير و مراد صوفيانه است.[57] مساله امامت به عنوان اصل اصيل مکتب تشيع و اساس اسلام معرفي ميشود تا همه آداب و مناسک سلوکي يک شيعه، به امام خود گره بخورد. «لکل شي اساس و اساس الاسلام حبنا اهل البيت.»[58] در زيارت جامعه کبيره که از امام هادي(ع) رسيده است، ميخوانيم: «وَ جعَلَ صلوتَنا عليکُم و ما خصنا به من ولايتکم طيباً لخلقنا و طَهارةً لانفسنا و تزکيةً لَنا وُ کفارةً لذنوبنا.. بِموالاتکم علمَنا الله معالم ديننا و أصلح ما کان فسُدُ من دنيانا.. و بموالاتکم تُقبَل الطاعةُ المفترضة و لکم الموده الواجبه»[59]. اين توصيفات که محوريت امامت را در تشيع مينماياند، ثقل سنگين مرشديت و راهنمايي را در نقطه واحد اتصال به تعاليم و ولايت ائمه اطهار(ع) متمرکز کرده و حقيقت ديانت و سلوک ديني را در چهارده نور مقدس(ع) خلاصه ميکند. «امام چنان که نسبت به ظاهر اعمال مردم پيشوا و راهنماست، همچنان در باطن نيز سمت پيشوايي و رهبري را دارد و اوست قافله سالار کاروان انسانيت که از راه باطن به سوي خدا سير مي کند.»[60]
در نظر تصوف نيز پير چنين نقش اساسي را بازي ميکند و نماينده رسالت باطني رسول اکرم(ص) ميباشد. «پير، در نگاه صوفي با رابطهاي که از طريق سلسله معنوي با پيامبر(ص) و نقش ولايي اصلي پيام او دارد، ميتواند آدمي را از محدوديتها و قيود بيشمار ماديات رهايي بخشد. پير، هچنين به عنوان نايب پيامبر، به وسيله فضيلت برکت که در اختيار اوست، موت و تولد معنوي را براي سالکان ميسر ميگرداند. از نگاه مريد، شيخ در همه احوال، بويژه در زمان انجام آداب، حاضر و ناظراست. از نظر مريد، شيخ حتي پس از مرگ جسماني نمرده است و ارشاد معنوي و دست گيري او در چنين حالي هم تداوم دارد. مجلس مرشد، تجسم زميني مجلس آسماني ملکوتيان است. دست لطف خداوند، پسر را براي هدايت آدميان بر ميگزيند. هر مريد، پير خاص و ويژه خود را ميخواهد. مريد، بايد بدون ذره اي چون و چرا، خود را تسليم شيخ کامل گرداند»[61]
يکي از محقيقن تصوف در دوران معاصر، عناصر باطني اسلامي که شيعيان، باور ويژه خويش ميدانند(امامت) را نمايانگر باطنيگري در جهان تسنن هم ميداند. او معتقد است که در اين باب، نمونهاي برتر از علي بن ابي طالب(ع) يافت نميشود. ايشان با تاکيد بر اين نکته که در عالم اهل تسنن، تقريبا همه سلسلههاي صوفيان، نسب معنوي خود را به آن حضرت ختم ميکنند و او را پس از پيامبر خاتم(ص)، برترين مرجع معنوي مومنان ميدانند، حديث مشهور «انا مدينه العلم و علي بابها » که صراحتا بر نقش علي(ع) در باطنيگرايي اسلامي دلالت دارد، را مشترک ميان اهل سنت و تصوف دانسته و معتقد است که صوفيان، خلافت روحاني علي(ع) را عقيده اختصاصي شيعه نمي داند؛ بلکه آن را مستقيماً با خود باطنيگرايي اسلامي ارتباط ميدهند.[62] اين محقق تصوف، در ادامه چنين ميگويد: «مع الوصف تشابه اعتقادي ما بين تشيع و صوفيان در خصوص اين نظريه، بسيار شگفت انگيز است و مستقيما از اين واقعيت نتيجه ميشود که هر دو مشرب فکري، از طريق مذکور(ولايت) و بدين عنوان، با باطنيگرايي اسلامي ارتباط يافتند[63].
· خرقه
ابن خلدون معتقد است كه عمل پوشيدن و انتقال خرقه و معني اين رسم، با تشيع ارتباط دارد. در حديث شريف کساء، رداء، مشترکاً بر روي محمد و علي و حسن و حسين-سلام الله عليهم- قرار ميگيرد[64] و نماد يکيشدن و وحدت اهلبيت(ع) با رسول گرامي اسلام(ص) است. در تصوف نيز خرقه، نماد انتقال آموزههاي معنوي و انتقال نور معنوي به مريد است. در اثر گرفتن خرقه يا حجاب، مريد به صورت نمادين قادر ميشود تا حجاب و مانع دروني بين خود و خداوند را به دور افکند. در حديث ديگري که از ابن ابي الحديد و ميثم بحراني و سيد حيدر آملي نقل شده است، رسول خدا(ص) در شب معراج، مرقعي از خداوند دريافت ميکند که عزيزترين امور نزد ايشان ميباشد. ايشان پس از بازگشت از معراج، به دستور و اجازه خداوند، خرقه را بر علي(ع) پوشانيد. علي(ع) وصلههاي بي شماري بر آن دوخت تا آن حد که فرمود: بر اين خرقه آن قدر وصله زدهام که در برابر وصلهزن خجلتزده شدهام. علي(ع) به فرزندش امام حسن(ع) امر فرمود پس از مرگش آن را بر تن کند و پس از او حسين(ع) و سپس اخلاف حسين (ع) تا حضرت مهدي(عج) آن را بر تن کردهاند.[65] البته مساله کساء و مرقع، در تشيع موضوعيتي ندارد، صرفا امري است که داشتههاي صوفيان و روند عملي ايشان هماهنگ آمد و بعد از ورودشان به تشيع به اين ادب استمرار بخشيدند. ابن ابي جمهور، همانند مفسران شيعي دورههاي بعد، در مورد اين حديث ميافزايد: خرقهاي که صوفيان از طريق انتقال دريافت کرده و ميپوشيدند، با رداي حديث کساء ارتباطي ندارد بلکه صوفيان، با دريافت و پوشيدن خرقه از اوصافي که پيامبر پوشانيد، تأسي ميکنند و با اين عمل، به قدر خود ميخواهند به اسرار الهي آگاهي يابند که خرقه نماد آن است.[66]
· حقيقت محمديه
صوفيان عقيده دارند که انسان کامل يا حقيقت محمديه، پس از پيامبر اسلام(ص)، در هر يک از اولياء و اقطاب تصوف نيز ادامه دارد و شيعه نيز به گونهاي اين نظريه را در مورد امامان خويش معتقد است و بر آن است که نور محمدي از ازل، از آدم در سير و حرکت خويش بوده است و در هر يک از پيامبران تجلي داشته تا پيامبر خاتم(ص) رسيده و پس از او در يک يک امامان(ع) به ترتيب تاريخي ظهور کرده است. [67]«اشهد انک کنت نورا في الاصلاب الشامخه و الارحام المطهره لم تنجسک الجاهليه بانجاسها و لم تلبسک من مدلهمات ثيابها »[68]
د)ترجمه فارابيگونه تصوف
سيد حيدر آملي(720ـ بعد از 782 ق)، به عنوان اولين تقريرکننده رسمي عرفان شيعي، در نقطهاي از تاريخ واقع شده است که تصوف و تشيع در اوج منحني قرابت به يکديگرند و ترانه وحدت سر دادهاند. در اين برهه تاريخي، معنويت پراکنده و متورم از سلوکهاي بيرهبر، بر مبناي تجربه فردي بدون عيار، به سوي مکتب تشيع متمايل شده و عزم وحدت با آن را مينمايد. سيد حيدر آملي، به مثابه واردکننده معارف عرفان صوفيانه، نقشي واسطه اي دارد. او در وظيفهاي که بر عهده گرفت، نقاط ميز و افتراق، ميان تصوف بيمعيار و بشرزده و عرفان حد و حدودپرداز تشيع را مشخص کرده و اشترکات و آنچه ميتواند در انديشه اماميه، به حيات خود ادامه دهد را با اصول تشيع و با ظرافتي مثالزدني، برجسته ميکند.[69]
بنابراين ميتوان، نقش سيد حيدر، در ورود عرفان نظري به تشيع را همان جايگاه فارابي، به هنگام ورود فلسفه به عالم اسلامي دانست. فارابي در ورود فلسفه يوناني نقشي اساسي دارد و حکم موسس فلسفه اسلامي را بازي ميکند. فارابي چگونگي اخذ علم از بيگانه را مورد تدقيق قرار ميدهد و در فلسفه يونانيزده، به گونهاي تصرف مينمايد که ديگر بوي بيگانگي با ديانت نداشته و تبديل به عاملي براي بسط فرهنگ وتمدن اسلامي ميگردد. در اينصورت، فلسفه اسلامي، قرنها بخشي از مباحث مدرسي حوزههاي علميه را تشکيل ميدهد و در کنار فقه و تفسير و حديث، جزو علوم اسلامي قرار ميگيرد. يکي از محققين فلسفه در عصر کنوني به اين مساله اشاره دارد: «اگر يونانيان به تأسيس فلسفه پرداختند تا آن را اساس و مبناي تمدن قرار دهند، فارابي در زماني تفکر ميکند و به احياي فلسفه ميپردازد که تمدن عظيمي بر مبناي ديانت وجود دارد و اگر بايد فلسفه بر همه انحاي تفکر استيلا يابد، بايد که فلسفه تاسيس شود. پس اهميت فارابي صرفا در آن نيست که معاني دين را با فلسفه تفسير کرده يا فلسفه را اساس و باطن ديانت دانسته است… فارابي، فلسفه يوناني را بر مبناي اصول تازهاي تفسير کرد كه به مدد آن اصول، مسأله نسبت ديانت و فلسفه را مطرح نمود.»[70] چهار قرن بعد، سيد حيدر نيز بر همان مبناي فارابي، عرفان را وارد فرهنگ شيعي ميکند و پيرامون أخذ عرفان صوفيانه در نسبت با ديانت و چگونگي ورود علمي وارداتي در تمدنِ از قبل شکل يافته شيعي، ميانديشد. مهمترين اصل مستمسک سيد حيدر آملي در تاسيس عرفان، تبيين صحيح مساله ولايت بود.[71] در نتيجه، همانگونه که فلسفه اسلامي توانست به خدمت تمدن وحياني درآيد، عرفان پشمينهپوش نيز از حين ورود، در ذيل انديشههاي شيعي و در جهت تقويت آن تبيين گرديد.
تنها سوالي که باقي است، اينکه چرا در اين تطبيق و همراهکردن، عنصر مجازي و زايد، که ذوق لطيف را بيازارد و فضا را به آشوب و اضطراب بکشاند، ديده نشده و از قضا همراهي دو عنصر متمايز که در دو عالم گونهگون(تشيع وتسنن) رشدکردهاند، بلافاصله به همگرايي و تک آوايي، بدل ميشود و تا عصر حاضر به صورت بعدي از ابعاد پيکره علم اسلامي، ادامه حيات ميدهد. اين درحالي است که حرکت تصوف در بستر فقهي اهل سنت، به مثابه امري آشوبگر و ناهمگون بدل شدهبود و حتي با گذشت هفتقرن از اين همراهي، آثاري از همگرايي ميان ايشان ديده نميشود. حقيقت آن است که در تطبيق و انطباق دو علم، قياس مسايل و يکساني گزارهها کفايت نميکند و همداستاني و به تعبير ديگر زبان ديالوژيک ميان آنها مهم و اساسي است. اينکه ما تصور کنيم با منطبق کردن گزارههاي يک علم بر علم ديگر و برجستهکردن نقاط اشتراک به تطبيق علوم دست يازيدهايم، سادهانگاري و سطحينگري به علم و فلسفه است. آنچه در تطبيق دو فکر، محوري و مهم ميباشد، هماهنگي و همآوايي روح و حقيقت ايشان است. نميشود به صرف هماهنگي گزارههاي دو علم، به انطباق ايشان رأي داد بلکه آنچه مهم است، همراهي ذاتي ايشان از بدو تولد است.[72] همداستاني با علم به هدف تطبيق، ميتواند آدمي را با لايههاي عميق و ناپيداي معرفتي آن آشنا کند. براي نمونه ميتوان به عقل گرايي بيان شده در آثار افلاوطون و کانت اشاره کرد. اين دو انديشمند که هر دو بر عقلگرايي و تعقل تاکيد ميکنند، به ظاهر، همراه و منطبق با يکديگر فلسفيدهاند و در مقابل تجربهگرايان و آمپريستهايي چون بيکن تصور شدهاند. اما اگر به فلسفه ايشان، از اين وجهه نظر نگاه کنيم که مبادي و اصول تفکرشان چه بوده و چه نگاهي به موجودات داشتهاند و غايت تفکرشان چه بوده است، رأي و نظر ما به کلي تغيير ميکند، تا آنجا که بيکن و دکارت در کنار هم قرار ميگيرند و دو هزار سال از افلاطون دور ميشوند.[73] از اينروي، فرضيه خارجي بودن ريشههاي تصوف و بازگرداندن آنها به مسيحيت و آيينهاي مانوي و هندي، مورد ترديد و شايد انكار قرار ميگيرد، ولي امکان تاثير و تاثر قابل انکار نيست.
4)رويكرد جديد عرفان بعد از صفويه
حيات معنويتگرايي پس از صفويه، دچار تحول زيادي در نسبت با قبل از اين دوران دارد. از اين زمان به بعد، معني عرفان بر درونگرايي اماميه حمل ميشود و تصوف به صورت فرقهاي خوشسابقه، صرفا به اعتبار گذشته خود، در جايجاي نقاط جهان ادامه حيات ميدهد. عصر صفويه، دوران تفکيک کاملا محسوس ميان معناي تصوف و مفهوم عرفان است و از اين دوران، لفظ عرفان در حاشيه تصوف، به تدريج بار معنايي متفاوتي را به خود ميگيرد[74]و دولت صفويه بستري مناسب براي پيدايش عرفايي ميشود که غيرصوفياند و در هيچ طريقه صوفيانه جاي ندارند و همچنين شاهد حضور صوفياني ميباشد که در سلک عارفان پذيرفته نميشوند. بنابراين دوران صفويه را ميتوان يکي از نقاط عطف عرفان دانست که از سه بعد قابل ملاحظه و بررسي است. بعد اجتماعي و بعد نظري و بعد عملي.
1-4)بعد اجتماعي: همنشيني با فقه در قدرت
يک انديشه، در صورتي که در بعد نظري بماند و زمينه حضور اجتماعي نداشته باشد، چالشها و کاستيهاي آن ظاهر نميشود. تصوف از قرن چهارم که بعد اجتماعياش قوت ميگيرد، تا قرن ششم که به اوج حضور خود ميرسد،[75] چالشها و کمبودهايي را در تعامل با فقه اهل سنت ميبيند که زمينهاي براي افتراق از اهلسنت در قرن هشتم است. اين درحالي است که تصوف، به محض حضور سياسي خود در دولت صفوي، با دعوت از علماي جبل عامل، خود را نيازمند فقه شيعه ميداند.[76] چنين اقدامي، ريشه در قوت انديشه سياسي شيعه در برابر اهل سنت دارد. در واقع، چون فقه اهل سنت هميشه به عنوان يک پشتوانه فکري و نظري براي قدرت سياسي نبوده و مقام تئوري آن، بعد از مقام ساختار است، حاکميت نميتواند با فقاهت اهلسنت اداره شود، هر چند در زمان خلفاي اهلسنت، فقه و قدرت به يکديگر ضميمه شده باشد. در انديشههاي سياسي اهل سنت، اين مساله مسلم است که شيوههاي مشروع کسب قدرت، بعد از خليفهگري خلفاء پيريزي شده. لذا بعد از خلافت ابوبکر و عمر و عثمان، نظريههاي کسب قدرت در اهل سنت، در سه روش اتخاذشده خلفا، يعني، انتخاب توسط شورا، انتخاب از سوي خليفه قبل و يا انتخاب توسط «اهل حل و عقد»، خلاصه ميشود. بنابراين هيچ پيوند تئوريکي ميان قدرت و فقه سني وجود نداشته و اوج حضور سياسي آن در مقام قضاء متبلور است . اما در فقه شيعه، انديشه و فلسفه حکومت، مقدم بر ساختار و شکل حاکميت بوده و انديشه تابع عمل نيست، بلکه مقدم بر آن است. پيامبر اکرم(ص) در روايات متعددي نام يکايک امامان معصوم را به عنوان ولي و رهبر جامعه اسلامي، بيان مي دارد ائمه معصومين (ع) نيز فقها را، به عنوان نايبان خاص و عام خويش برميشمرده و عرصه سياسي بعد از خويش را بر عهده فقيه قرار ميدهند. بر همين اساس، حکومت صفويه، تنها راه اداره جامعه اسلامي را مديريت برآمده از فقه تشيع ميداند و تمام اختيارات امور شرعي و حتي عرفي و نيز عزل و نصب قضات و حکام را به فقيه شيعه، تحت عنوان «شيخ الاسلام» اعطا مينمايد.[77]
2-4)بعد نظري: استحاله تصو ف در تشيع در بعد نظري
جاذبههاي تشيع براي تصوف ، موجب شد تا تصوف، به صورت نظري و تئوريک، با تشيع همراه شود. بعد از صفويه تا به امروز، هيچگاه تصوف شادابي دوران قرون مياني اسلام را به خود نديده و اين، شاهدي بر استحاله تصوف است. تصوفي که در طي ده قرن، مهمترين منابع عرفان اسلامي را توليد کرده، بعد از صفويه به فرقهاي بدل ميشود که لفظ عرفان را به عاريه يدک ميکشد و به اعتبار گذشته خود حيات دارد. از اين قرون، منابع غني عرفان نظري در تشيع نگاشته شده، و عرفاي شيعي ادامه حيات عرفان ديني را ضامن شدهاند. بنابراين ميتوان به جرات گفت، صفويه، دوران مرگ واقعي تصوف است، البته اين بدان معني نيست که تصوف در بستر دولت صفوي حدف فيزيکي شد، بلکه به معني تهيشدن اين از داشتههاي علمي و عملي، نسبت به سابقه گذشته خود است. تصوف در دولت صفوي، همچون ميوهاي است كه عصاره آن توسط تشيع گرفته شده است و تفاله آن تا به امروز باقي مانده است. هرچند كانون استحاله تصوف، ايران بود، اما به دليل نقش محوري ايران، در تربيت مديدان خانقاهي و تعاليم شيوخ صوفي، حکمکردن به مرگ تصوف در ساير نقاط جهان، نميتواند بيربط باشد. با اين حال، تصوف در نقاط غيرشيعي، هنوز هم به عنوان يک مکتب کارآمد، قابل توجه است و شايد بتواند کارويژههاي تصوف قرون مياني اسلام را ايفا کند. اما حيات تصوف بعد از صفويه در ايران و هر محيط شيعي ديگر، به صورتي کاملا طبيعي بسرآمده است و تواناييهاي خود را نسبت به افق بالاتر از خويش، يعني تشيع، ناکارآمد ميبيند.
الف)عرفان نظري و عرفان عملي
عرفان عملي که به عنوان عرفان طريقتي هم قابل تعريف است، عهدهدار بيان آداب و دستوالعملهاي خاص و متکفل بيان شيوه و طريق سلوک ميباشد. در مقابل، گزارههاي توصيفي عرفان را عرفان نظري مينامند که ميتواند به عنوان عرفان توصيفي هم شناخته شود. عرفان نظري، مشاهدات و مکاشفات واصل را با کمک کنايههاي و تشبيهها و استعارهها، ضرورتا در قالب الفاظ و کلمات به تصوير ميکشد. گاهي با ضميمهشدن توصيفات عقلي پيرامون وجود مطلق و نسبت ماسوي با وجود، عرفان نظري، حالت فلسفي و عقلي هم به خود ميگيرد[78]؛ همچنانکه شيخ اشراق در آثار فلسفي-عرفاني خود بر همين منوال است.
ب)نسبت عرفان نظري تشيع و بعد نظري تصوف
حدودا قرن هشتم قمري تاکنون، عرفان شيعي روشي در به کارگيري توصيفات عرفاني تصوف به کار بسته است که بعضي از نويسندگان به آن خردهگرفته و آن را به مثابه انحرافي در علوم اسلامي پنداشتهاند.[79] عرفاي تشيع، قالبهاي شيرين تصوف را به خدمت بسط و توضيح و تفسير آيات و روايات سلوکي ائمه معصومين(ع) بهکار بستهاند تا از کارآمدي قالب، به گسترش معرفتي محتوي نايل شوند. به نظر ميرسد اين روش، لزوما نميتواند عيبي براي تشيع و يا عرفان شيعه محسوب گردد، چراکه بهرهگيري از قالبهاي فرهنگي بيگانه، در صورتي مذموم است که اين قالب در محتوي تاثير گذاشته و نتيجه به دست آمده از مباني و غايات مورد نظر دورافتد. آنچه در داستان ورود فلسفه به جهان اسلام و ورود تصوف به تشيع، بسيار برجسته است، نقش موثر فارابي در تاسيس فلسفه اسلامي و نقش سيد حيدر در تاسيس عرفان شيعي است، که هر دو، مانع از تاثير قالب وارداتي در معارف شيعي شدند. روش اتخاذشده امري معمول و مورد استفاده است، همچنانکه يک نويسنده يا سخنران، در گزينش مثالها، اشعار، داستانها و حتي شيوه سخنراني از ديگر فرهنگها و تمدنها مجاز بوده و کسي از اين بابت وي را ملامت نميکند.
با توجه به اين تبيين، همانگونه که فلسفه به عنوان يکي از علوم اسلامي پذيرفته شد و مدافع مباني اعتقادي و حدود علمي و عملي آن گشت، گزارههاي عرفاني نيز به عنوان يکي از ابعاد علم اسلامي مطرح گرديد و عهدهدار تنظيم و تبيين آداب و شرايط سلوک و تفسير جهان بر پايه مباني عرفاني- فلسفي شد.
3-4)بعد عملي: سلوک با تکيه فقه و اخلاق
آنچه در عرفان صوفيانه وجود دارد، ارائه آداب و دستورالعملهاي عمدهاي است که شاکله عرفان سلوکي تصوف را تشکيل ميدهد. براي مثال سلطانعليشاهگنابادي، مجوز صادر ميکند تا صورت قطب در هنگام خواندن سوره حمد مورد توجه قرار گيرد.[80] اين ادبسازي و قاعدهپردازيهاي تصوف، به قصد جبراننمودن فقدان تعاليم عرفاني در اهلسنت ايجاد شد. اما با توجه به دارايي و غناي تشيع، به برکت 250 سال قول و فعل و تقرير معصوم(ع)، بايد گفت، ادبسازي معهود در تصوف، در اقليم تشيع، ارزشي ندارد و ارائه آن در چنين محيط غني و پرباري، شائبههاي بدعت و تحريف را ايجاد مينمايد،[81] چراکه حکمت الهي اقتضاي آن را دارد که هر آنچه انسان براي کمال نيازمند است، به او ابلاغ نمايد.
تصوف به عنوان مسلکي فقهگريز که اراده حيات معنوي مستقل از دين و شريعت دارد،[82] بستر معرفتي خود را در حاشيه فقه اهلسنت سامان بخشيده و به تدريج مجراي اجتهادي خود را از ايشان تفکيک ميکند. عزالدين محمود کاشاني، در باب پنجم مصباح الهدايه، از آداب تصوف به استحسانات تعبير ميکند و آنها را رسمي ميداند که متصوفه به اجتهاد خود وضع کردهاند، از جهت صلاح حال طالبان، بيآنکه دليلي واضح و برهاني لايح از سنت بر آن شاهد باشد مانند: الباس، خرقه، بناي خانقاه و اجتماع از بهر سماع و نشستن در چله و غير آن.[83] مرحوم علامه طباطبايي، بعداز توجه دادن به اين نکته که اهلسنت، با پيشفرض فقدان برنامه سلوکي در اسلام، به تصوف دامن زدند، بيان ميدارند که ايشان به آداب و برنامههاي خودساختهاي مثل مراسم سرسپردگي و تلقين ذکر و استعمال غنا و موسيقي در هنگام ذکر روي آوردند.[84] اين در حالي است که با ورود معارف تصوف به تشيع، عرفان طريقتي خانقاه به حاشيه رفت. تصوف با اعتماد به منظومه معرفتي ائمه(ع)، ميراث هشت قرن تلاش خود را به موزه تاريخ عرفان ميسپرد و خود را به خدمت عرفان شيعي آورده فقه ايشان را به مثابه برنامه عملي خود قرار ميدهد. از اينروست که سيد حيدر آملي(قرن هشتم ه.ق)، اولين مفسر عرفان شيعي، در کتاب جامع الاسرار خود پيرامون سه مقوله شريعت و طريقت وحقيقت چنين ميگويد: شريعت ، عمل به واجبات و ترک محرمات است و طريقت ، علاوه بر شريعت، عمل به مستحبات و مکروهات است و حقيقت روح شريعت وکمال واصل است.[85]
علامه طباطبايي تاکيد دارد که با ملاحظه مدارک اصلي اسلام، هرگز ممکن نيست دستورات ديني، خالي از راهنماييهاي سلوکي بوده و يا افرادي از عمل به واجبات و ترک محرمات بريالذمه تلقي شوند.[86] بر مبناي قاعده لطف، هر آنچه براي سلوک و حرکت رو به رشد تا لقاي الهي نياز باشد، لزوما از زبان دين و ائمه شريعت بيان شده و هيچ وجهي از آن، نبايد مهمل و مسکوت گذاشته شود. بنابراين در انديشه تشيع، عرفان عملي مستقل از فقه، جايگاهي ندارد و تنها منبع معرفتي و راهبر شيعه، تعاليم اهل بيت(ع) است که در قالب فقه و اخلاق نظام يافته است. با اين فرض، جدانگري ميان فقيه و عارف، ميراث برجاي مانده از تصوف بوده و در عالم تشيع اعتباري ندارد.[87] در اينصورت عرفان اماميه در سه قسم خلاصه ميشود:
- فقه و آداب فقهي به عنوان دستوالعمل سلوک. که در قالب واجب و حرام و مستحب و مکروه بيان شده است.
- گزارشهايي که سالک از حالات عرفاني و دريافتهاي اشراقي خود ميدهد که البته اين توصيفات، لزوما در قالب الفاظ و تشبيه و استعاره و ديگر صنايع ادبي اظهار ميشود.
- مباحث نظري و گاه فلسفي پيرامون وجود و عالم موجودات که با استعانت از دريافتهاي خويش ارايه ميشود.
قسم اول که فقه بالمعني الاعم بوده و گزارههاي اخلاقي را هم شامل ميشود به همراه قسم دوم که گزارش دريافتهاي عرفاني سالک است، به عنوان «عرفان عملي»، و قسم سوم به عنوان «عرفان نظري» شيعه شناخته مي شوند. نتيجه اينکه در شيعه، فقه در تقابل با عرفان نيست بلکه در طول آن است و بعد عملي و اجرايي درونگرايي ميباشد.
5)نتيجه گيري
با توجه به آنچه پيرامون جايگاه عرفان در تشيع و اهميت فقه در سنجش تجربه هاي سلوكي، بيان شد، نكات ذيل قابل تامل است:
- افراد غير فقيه نميتوانند محور سلوک و طي طريق واقع شوند و حد و مرز عزيمت به سوي حق را براي آدمي مشخص نمايند. هرچند هر اهل دلي ميتواند توصيههاي اخلاقي داشته باشد، اما سخن و دستورات يک مربي و استاد غير فقيه، بايد با فقه و تعاليم شريعت، محک خورده و صحت و سقم آن ، بوسيله عرضه بر فقيه نمايان گردد. برهمين اساس، کتب گرانقدر عرفاني ما همچون مثنوي معنوي و گلشن راز و کيماي سعادت و فتوحات مکيه و …، همگي بايد از زير زربين فقه شيعه گذشته باشد، تا قابليت متابعت را بيابند.
- با توجه به اينکه تصوف با پيشفرضِ نبودِ مباحث سلوکي در اسلام، در دنياي اهلسنت زاده شد، تصوف را بايد فرقهاي تلقي نمود که به دنبال تامين نيازهاي عرفاني مسلمان سني مذهب بوده است. اين در حالي است که تشيع، تا قرون هفتم و هشتم، عملکرد سلوکي خود را از امام معصوم و يا نايب ايشان اخذ ميکند و به دليل اتصال به منابع اصيل وحياني و معرفتي، تصوف را تجربه نکرده است. بر همين اساس تصوف شيعي امري کاملا بيمعنا است و تصور صوفيمسلکي در تشيع، مسلما پارادوکس است. اگر در قرون هشتم و نهم، شاهد صوفيان مطرح شيعه مذهب ميباشيم، دوران گذار تصوف سنيزده به عرفان شيعي است که دوران نشاط آن به بيش از دو قرن نميرسد. بنابراين، کارآمدي امروز تصوف، همچون گذشته ايشان، جز در بستر اهلسنت امکان ندارد و صوفيگري شيعيان، از دو صورت جهالت و يا سماجت، خارج نيست.
- از آنجايي که آبشخور عرفان تشيع، منابع اصيل وحياني و رباني ميباشد، تنها از طريق فقه آلالبيت(ع)[88] امکان تعالي بخشي معنوي بشر و پاسخگويي به نيازهاي دروني آدمي همچون تجرد نفس و خلسه، فراهم ميشود. گرچه وصول به اين موقعيت، در انديشه عرفاني شيعه، هدف نيست، اما تجربه نشدن چنين حالاتي در طول حيات يک انسان، در بهترين شرايط، موجبات انحراف در دين و گاه بدعتگذاري را فراهم ميکند. ايجاد انحرفات در مداحيها و هيجان کاذب پديدآمده در اجراي آن، هدفي جز تامين کاذب نيازهاي معنوي انسان ندارد. درعينحال بي توجهي آدمي به تامين نيازهاي معنوي درون خويش، شرايط مناسبي را براي تمايل به عرفانهاي انحرافي و يا استعمال مواد تخديري به دنبال خواهد داشت.
پايان
منابع
- قرآن کريم
- شيخ عباس قمي، مفاتيح الجنان.
- آملي سيد حيدر ، تفسير المحيط الاعظم و البحر الخضم في تاويل کتاب الله العزيز المحکم ، تحقيق سيد محسن موسوي تبريزي (وزارت فرهنگ وارشاد اسلامي ،چاپ دوم ، 1416ق).
- ابراهيمي ديناني غلامحسين ، دفتر عقل و آيت عشق، جلد اول و دوم و سوم (تهران: طرح نو، چاپ سوم، 1385).
- بارفروش عبدالرضا ، آسيب شناسي عرفان، (تهران: راه نيکان، چاپ اول، 1385).
- تهراني محمد حسين ، روح مجرد، (مشهد: علامه طباطبايي، 1427 ق).
- جوادي آملي عبدالله ، ولايت فقيه، (قم: اسراء، چاپ دوم، 1379).
- جعفريان رسول ، صفويه در عرصه دين فرهنگ و سياست، (قم:پژوهشکده حوزه و دانشگاه، چاپ نخست، 1379).
- جعفريان رسول ، حيات سياسي امامان شيعه، (قم، انصاريان، چاپ دهم 1386).
- داوري اردکاني رضا ، فلسفه در دام ايدئولوژي، (تهران: سازمان تبليغات اسلامي، چاپ اول، 1376).
- داوري اردکاني رضا ، فارابي فيلسوف فرهنگ (تهران: ساقي، چاپ اول، 1382).
- داوري اردکاني رضا ، فارابي فيلسوف فرهنگ، (تهران: ساقي، چاپ نخست، 1382).
- داوري اردکاني رضا ، فلسفه تطبيقي، (تهران: ساقي،چاپ اول، 1383).
- زرينکوب عبدالحسين، جستجو در تصوف ايران، (تهران: اميرکبير، چاپ هفتم، 1385).
- زرينکوب عبدالحسين ، دنباله جستجو در تصوف ايران. (تهران: اميرکبير، چاپ هفتم، 1385).
- سهروردي عمر ، عوارف المعارف،(بيروت: دارالکتب العربي،چاپ دوم، 1403ق).
- سجادي سيد ضياءالدين ، مقدمهاي بر مباني عرفان و تصوف،(سمت: تهران،چاپ دوازدهم، 1385).
- سيوري راجر، ايران عصر صفوي، نشر مرکز.
- طيب مهدي، سرحق،) تهران: سفينه، چاپ اول، 1383).
- عطار نيشابوري فريدالدين ، تذکره الاولياء، تصحيح محمد استعلامي، (تهران: زوار، چاپ اول، 1346).
- عاملي شيخ حر ، وسايل الشيعه، (قم: تحقيق موسسه آل البيت، 1414 ه قـ).
- غزالي ابوحامد محمد ، احياء علوم الدين، ج2، (لبنان، بيروت: دارالکتب العربي، چاپ چهارم، 1438).
- قمي شيخ عباس، ثواب الاعمال و عقاب الاعمال.
- قمي، شيخ عباس، سفينة البحار، (بيجا: دارالاسوه للطباعه و النشر، چاپ سوم، 1422ق).
- فرمانيان مهدي ، فرق تسنن، (قم: مرکز مديريت حوزه علميه قم،چاپ نخست، 1387).
- کليني محمدبن يعقوب ، اصول کافي، (تهران: دارالکتب الاسلاميه، چاپ ششم ، 1365).
- کربن هانري ، تخيل خلاق در عرفان ابن عربي، ترجمه انشاء الله رحمتي، (تهران: جامي، چاپ اول ، 1384).
- کربن هنري ، تاريخ فلسفه اسلامي، مترجم: سيد جواد طباطبايي، (تهران: کوير، چاپ ششم، 1387).
- کنگره ملي علامه سيد حيدر آملي، عرفان شيعي در انديشه علامه سيد حيدر آملي، (قائم شهر: مبعث، چاپ اول، 1376).
- لويزن لئونارد ، ميراث تصوف، ترجمه: مجدالدين کيواني، (تهران: مرکز، چاپ اول، 1384).
- محمد حسين طباطبايي، شيعه در اسلام، (قم: راويان، چاپ هشتم، 1386).
- مصباح يزدي محمد تقي ، در جستجوي عرفان اسلامي، (قم: موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، 1384).
- مطهري مرتضي ، کليات علوم اسلامي ج2، (قم: صدرا، چاپ سي و سه، 1387).
- مجلسي، محمدباقر، بحار الانوار.
- مستنبط سيد احمد ، القطره، ترجمه محمد ظريف، (قم: حاذق، چاپ پنجم ، 1384).
- مرداني خيرالله ، تحقيقي در تصوف و عرفان، (قم: سپهر آذين،چاپ اول، 1385).
- نصر سيد حسين ، آموزههاي صوفيان، (تهران: قصيده سرا، چاپ4، 1384).
- هجويري، کشف المحجوب.(بيجا، بيتا).
- يوسفيان حسن و شريفياحمد حسين ، عقل و وحي ، (قم: سازمان پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي، چاپ چهارم، 1385).
[1]. رك: محمد تقي مصباح يزدي ، در جستجوي عرفان اسلامي، (قم: موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، 1384).
[2]. تا قبل از صفويه، عرفان و تصوف مترادف تلقي ميشد. ر.ك: مرتضي مطهري، کليات علوم اسلامي ج2، (قم: صدرا، چاپ سي و سه، 1387).
[3]. عمر سهروردی، عوارف المعارف،(بیروت: دارالکتب العربی،چاپ دوم، 1403ق)، ص57.
[4]. فريدالدين عطار نيشابوري، تذکره الاولياء، تصحيح محمد استعلامي، (تهران: زوار، چاپ اول، 1346)، ص192.
[5]. مرتضي مطهري، کليات علوم اسلامي ج2، (قم: صدرا، چاپ سي و سه، 1387)، ص76.
[6]. ر.ک: محمد حسين طباطبايي، شيعه در اسلام (قم: واريان، چاپ هشتم، 1386)، ص 148 به بعد.
[7]. توسط داوود ابن علي اصفهاني ساخته شد
[8]. «إعلموا أن دين الله تعالي، ظاهرٌ لا باطنَ فيه و جهرٌ لا سرَ تحته…أن رسول الله(ص) لَم يکتم من الشريعة کلمةٌ فما فوقها و لا أطلع أخص الناس به من زوجة أو ابنة أو عم أو ابن عم او صاحب علي شيءٍ من الشريعة کتمه عن الأحمر و الأسود و رعاة الغنم.»: بدانيد که دين الهي ظاهر و بي باطن و آشکارو بي رمز و راز است…رسول خدا حتي يک کلمه از شريعت را از مردم پنهان نداشته است و هر آنچه را به نزديکان خود از جمله همسر و دختر و عمو و پسر عمو واصحابش آموخته، از سفيد پوست و سياه پوست و گوسفند چران نيز دريغ نداشته است.
ابن حزماندلسي: فصل في الملل و الاهوا و النحل ، ج2 ، ص 116 به نقل از حسن يوسفيان و احمد حسين شريفي، عقل و وحي (تهران: پژوهشگاه فرهنگ وانديشه اسلامي ، چ8 ، 1382)، ص 135.
[9]. محمد بن عبدالکريم شهرستاني ، الملل و النحل ، ج1 ، ص187ـ 188 به نقل از حسن يوسفيان و احمد حسين شريفي ، عقل و وحي، ص 125.
[10]. حسن يوسفيان و احمد حسين شريفي، عقل و وحي ص 137.
[11]. ابوحامد محمد غزالي، احياء علوم الدين، ج2 «ربع العادات» (لبنان، بيروت: دارالکتب العربي، چ4، 1438).
[12]. مانند خواجه عبدالله انصاري که اگرچه فقيه است اما هيچ گاه فقه را به عرفان پيوند نداده است.
[13]. اين عالم، واسطهاي است ميان عالم مدرک از طريق ادراک عقلاني محض و عالم مدرک با حواس ظاهري. عالم واسطه عالم صور مخيل، عالم مثل اعلي وعالم ماده مجرد است. اندام درک کننده اين عالم همان خيال فعال است که جايگاه شهودهاي تجلي گون ميباشد. ر.ک :هانري کربن، تخيل خلاق در عرفان ابن عربي، ترجمه انشاء الله رحمتي، (تهران: جامي، چ1، 1384) ص42.
[14]. «خداوند خليفه اي دارد که خروج ميکند. وي از عترت رسول الله از پسران فاطمه ميباشد و نامش با نام رسول الله مطابقت دارد. جد او حسين ابن علي بي ابي طالب است. مردم با او در ميان رکن مقام بيعت ميکنند. در خلقتش با رسول خدا شباهت دارد و در خالقش از او پايين تر است…دشمنان او مردمي هستند که از علماييکه فقط آنان را مجتهد ميدانستهاند تقليد ميکنند، چون ميبينند که او بر خلاف راي و فتوي ائمه آنها حکم فتوي ميدهد، از روي کراهت فرمان او را ميپذيرند و از ترس شمشير او تابع ميشوند…و اگر هر آينه شمشير بر دستش نبود، فقها، فتوي به کشتنش ميدهند…و چون او بر خلاف مذاهب ائمه شان حکم ميدهد، در باره او معتقدند که او در اين حکم در گمراهي است. به جهت آنکه ايشان اعتقاد دارند که: هم صاحبان اجتهاد و هم زمان آن سپري شده است، و در عالم ديگر مجتهدنمي تواند باشد». براي اطلاعت بيشتر ر.ک: محمد حسين تهراني، روح مجرد، ص314.
[15]. ر.ک: مهدي طيب سرحق،)تهران: سفينه، چاپ اول، 1383)، ص98.
[16]. عبدالحسين زرينکوب ، دنباله جستجو در تصوف ايران ، ص125.
[17]. سيد محمد حسين تهراني، روح مجرد ، ص335.
[18]. کنگره ملي علامه سيد حيدر آملي، عرفان شيعي در انديشه علامه سيد حيدر آملي، ج1 (قائم شهر: مبعث، چ1، 1376)، ص256
[19]. قاتل و مقتول هر دو در آتشاند.
[20]. عبدالرضا بارفروش ، آسيب شناسي عرفان،(تهران: راه نیکان، چاپ اول، 1385).
[21]. رسول جعفریان، حیات سیاسی امامان شیعه، (قم، انصاریان، چاپ دهم 1386)، ص293.
[22]. لئونارد لويزن ، ميراث تصوف ، ج1، ص182
[23]. رک: غلامحسين ابراهيمي ديناني ، دفتر عقل و آيت عشق، ج1، (تهران: طرح نو، چ3، 1385)، مقاله نهم
[24]. هنري کربن، تاريخ فلسفه اسلامي، مترجم: سيد جواد طباطبايي، (تهران: کوير، چاپ ششم، 1387)، ص28.
[25]. عبدالحسين زرينکوب، جستجويي در تصوف ايران ، ص137
[26]. هنري کربن، تاريخ فلسفه اسلامي، ترجمه جواد طباطبايي، ص277
[27]. عبدالحسين زرين کوب، دنباله جستجو در تصوف ايران، ص140
[28]. هانري کربن ، تخيل خلاق در عرفان ابن عربي ، ترجه دکتر انشاء الله رحمتي ص113
[29]. روايتي از اميرمومنان كه حضرت، نام تمام انبيا و تمام معجزات ايشان را به خود نسبت ميدهد.
[30]. شايد بتوان گفت که همه عرفان هاي نوظهور و مکاتب دلزده از ماده گرايي عالم غرب که به نحوي، در پي عبور از طبيعت بوده و تلاش دارند تا ادراکاتي نسبت به عالم وراي ماده پيدا کنند، حرکتي غير اختياري را به سمت و سوي تشيع آغازيدهاند که در صورت آشنايي حقيقي با معارف اماميه، خود را با معارف آن مانوس و همراه ديده و سرنوشتي چون تصوف پيدا کرده و آمادگي پذيرش ولايت کليه امام عصر (عج) را پيدا کنند.
[31]. مهدي طيب، سرحق، (تهران، سفينه، چاپ نخست، 1384)، ص97.
[32]. عثماني مذهبان، گروهي بودند که به دلايل سياسي و گاه اميان نفساني، کشتن عثمان را صحيح نمي دانستند، اما خود از مسببان شورش عليه عثمان بودند و حضرت امير عليه السلام را در قتل عثمان متهم کردند. اين افراد ادعاي حمايت از عثمان را داشتند و جنگ هاي صفين و جمل را به راه انداختند. (ر.ک. مهدي فرمانيان، فرق تسنن، (قم: مرکز مديريت حوزه علميه قم،چاپ نخست، 1387).
[33]. مهدي فرمانيان، فرق تسنن، (قم: مرکز مديريت حوزه علميه قم،چاپ نخست، 1387)، ص42
[34]. رسول جعفريان، صفويه در عرصه دين فرهنگ و سياست، ج2، (قم:پژوهشکده حوزه و دانشگاه، چاپ نخست، 1379)، ص515.
[35] – ابن فارض، شرفالدين عمربن مرشدبنعلي(576- 632 ق) متولد در مصر از بزرگترين عارفان جهان اسلام است که قصيدهي تائيهي او متذکر مباني عرفان است و شهرت جهاني دارد.
[36]. «عمر من ضايع شد و به باطل سپري گشت؛ چرا كه من به هيچوجه به حقيقت شما نرسيدم و كامياب نشدم، غير از عهد و طوق ولايتِ عترتِ پيامبر برانگيختهشده به حقّ، از اولاد قُصَيّ(جد اعلي حضرت رسول) كه آن به من رسيده است.» ميگويد نتيجهي يك عمر سير و سلوك إلَي الله، وصول به ولايت عترت طاهره و گرهخوردن و عقد ولاي ايشان است كه به صورت هِبه و بخشش به من اعطاء شده و من از آن كامياب و فائز گرديدهام. (اصغر طاهرزاده، ادبِ خيال، عقل و قلب /- اصفهان: لُبالميزان، 1388، ص92.)
[38]. ر.ک: هجويري، کشف المحجوب.
[39]. مناجات شعبانيه
[40]. منظور از تاويل تحميل معاني مورد دلخواه بر ظواهر شريعت نيست بلكه كشف حقيقت شريعت، با كمك تعاليم وحياني است.
[41]. سيد حيدر آملي، تفسير المحيط الاعظم و البحر الخضم في تاويل کتاب الله العزيز المحکم ، تحقيق سيد محسن موسوي تبريزي (وزارت فرهنگ وارشاد اسلامي ،چاپ دوم ، 1416ه) ، ص422به بعد
[42]. سوره ال عمران، آيه 7
[43]. محمدبن يعقوب کليني، اصول کافي، ج2 /21، «باب دعائم الاسلام» (تهران: دارالکتب الاسلاميه، چ6، 1365)، ص18، حديث 550.
[44]. محمد حسين طباطبايي، شيعه در اسلام، (قم: راويان، چاپ هشتم، 1386)، ص 117.
[45]. سفينة البحار، تفسير صافي(مقدمه)، ص15 و در تفاسير مرسلا از آن حضرت نقل شده است و در کافي و تفسير عياشي و معاني الاخبار، رواياتي در اين معنا نقل شده است.
[46]. بحار الانوار، ج1، ص117
[47]. محمد کليني، اصول کافي،
[48]. محمد کليني، اصول کافي، کتاب الحجه، حديث 538، ص 303.
[49]. محمد کليني، اصول کافي ، ج1، (کتاب الحجه)، حديث شماره 513.
[50]. سيد احمد مستنبط، ترجمه القطره، ترجمه محمد ظريف، (قم: حاذق، چ5، 1384»
[51]. حضرت رضا(ع) به محمد بن سنان فرمودند: «أن علةَ الوضوءِ التي مِن أجلها صارَ علي العبد غسل الوجه و الذراعين و مسح الرأس و القدمين، فلقيامه بين يدي الله تعالي و استقباله إياه بجوارحه الظاهرَه و ملاقاته بها الکرامَ الکاتبين، فيغسل الوجه للسجودِ والخضوعِ و يغسل اليدين ليقلبهما و يَرغب بهما و يَرهب و يتبتل و يَمسح الراس و القدمين لأنها ظاهران مکشوفان، تستقبل بهما کلَ حالته و ليس فيهما من الخضوع و التبتل ما في الوجه و الذراعين». شيخ حر عاملي، وسايل الشيعه، ج80 (قم: تحقيق موسسه آل البيت، 1414 ه قـ)، ص237.
[52]. دشمن علي -عليه السلام- از دنيا نمي رود تا اين که جرعه اي از حميم بنوشد و فرمودند: مخالف ولايت ما خاندان، فرقي نمي کند که نماز بخواند يا زنا کند.ثواب الاعمال و عقاب الاعمال ص471، بحار الانوار ج27ص235 ح50
[53]. بحار ج39 ص256
[54]. محمد کليني، اصول کافي، ج2 /21، «باب دعائم الاسلام»، ص18
[55]. اصول کافي، ج1 «باب نادر جامع في فضل الامام و صفاته»، ص198
[56]. اصول کافي، ج2 /46 «باب النسبه السلام»، ص 45
[57] قصد ما مقايسه امام معصوم با پير و مرشد صوفيان نيست. امام، سرچشمه وحي و معارف الهي است که از جانب حق، براي دستگيري بشر گماشته و مَظهر و مُظهر صفات الهي واقع شده اند، در حالي که پير صوفيان، فردي عادي است که به صرف مجاهدت بيشتر در سلوک، هدايت مريدان خويش را پرچم داري مي کند. منظور، بيان اين نکته است که در تصوف، زمينه هاي پذيرش مساله امامت، بسيار وجود داشته و دارد.
[58]. محمد کليني، اصول کافي، ج2 /46، «باب النسبه السلام»، ص 45
[59]. شيخ عباس قمي، مفاتيح الجنان، زيارت جامعه کبيره.
[60] . محمد حسين طباطبايي، شيعه در اسلام، (قم: واريان، چاپ هشتم،1386)، ص264
[61]. سيد حسين نصر، آموزههاي صوفيان، (تهران: قصيده سرا، چ4، 1384)، ص99.
[62]. ر.ک: سيد حسين نصر، آموزههاي صوفيان، ص167 .
[63]. همان، ص168
[64]. «فلما اکتمَلنا جميعاً تحتَ الکساءِ أخَذَ اَبي رسولُ اللهِ بطرفَي الکساءِ و أوميءَ بيَدهِ اليُمني إلي السَماءِ»شيخ عباس قمي، مفاتيح الجنان، حديث شريف کساء
[65]. همان، ص171.
[66]. همان، ص171.
[67]. هانري کربن، تاريخ فلسفه اسلامي، مترجم سيد جواد طباطبايي، (تهران: کوير، چاپ ششم، 1387)، ص65.
[68]. شيخ عباس قمي، مفاتيح الجنان، زيارت وارث.
[69]. ورود بي حساب انديشههاي فلسفي غرب در کشور ما، موجبات ناکارآمدي و از دستدادن مجال إعمال و اجراي سيستمي دين در جامعه را پديد آورده است. ارتباط وثيق اجزاء خرد با مجموعه و رئوس کلان، قابليت اجراي حداکثري آن سيستم را پديد مي آورد و اين درحالي است که وجود يک عنصر بيگانه، که ماهيتي غيرهمجنس با مجموعه داشته باشد، هم موجبات آشوب و بهم ريختگي فضا را پديد مي آورد و هم ارتباط وثيق اجزا با کل سيستم را از بين خواهد برد.
ر.ک: رضا داوري اردکاني، فلسفه در دام ايدئولوژي، (تهران: سازمان تبليغات اسلامي، چاپ اول، 1376).
[70]. رضا داوري اردکاني، فارابي فيلسوف فرهنگ (تهران: ساقي، چ1، 1382)، ص14.
[71]. رک: ناصر جان نصاري، «پيوند شريعت طريقت و حقيقت در آثار سيد حيدر آملي»، مجموعه مقالات کنگره علامه سيد حيدر آملي، ج1، (بابل: مبعث، چ1، 1381).
[72]. براي مثال ميتوان به انکار ضرورت علي در آراي اشاعره و در فلسفه ديويد هيوم اشاره کرد. اين هر دو به عدم ضرورت وجود معلوم حتي با حضور علت تامه، رأي دادهاند. اين دو قول، در ظاهر تشابه فراواني دارند، اما نبايد اين دو را به مثابه يک قول مشابه و منطبق به شمار آورد زيرا که روح فلسفهشان، فرسنگها با يکديگر فاصله داشته و به هيچ صورتي قابل تطبيق نمي باشند. مباني فکري اشاعره پيرامون خدامحوري و تدبير الهي عالم، جريان دارد درحالي که انديشه هاي هيوم، مشوب به افکار اومانيستي و اصالت انساني است. و طبيعتاً، همين تفاوت مباني، تفاوت هاي اساسي در گزاره هاي بدست آمده از آنها را موجب مي شود.
[73]. درست است که بيکن، آمپيريست و دکارت، راسيوناليسم بوده است، اما هر دو طبيعت را ابژه علم و تصرف آدمي ميدانسته و علم را مايه قدرت وتسلط بر طبيعت تلقي ميکردهاند. آنها هر دو، در بناي تفکر فلسفي جديد، که لازمهاش گذشت از تفکر يونان و قرون وسطاست مقام بزرگ دارند، اما افلاطون و ارسطو، جهان و طبيعت را ماده تصرف نميدانستند و علم در نظرشان، عين فضيلت بود. هر دو فيلسوف يوناني، قايل بودند که غايت تعليم و تربيت کمال نفس و نيل به فضيلت است.
رضا داوري اردکاني، فلسفه تطبيقي، (تهران: ساقي،چ1، 1383)، ص11
[74]. چندی قبل از صفویه، عرفان و تصوف با یک معنا بر همه مسلکهای درونگرای اسلامی اطلاق میشده است.
[75]. لئونارد اويزن ، ميراث تصوف، ترجمه: مجدالدين کيواني، ج1،(تهران: مرکز، چاپ اول، 1384)، ص61.
[76]. ر.ک: راجر سیوری، ایران عصر صفوی.
[77]. رسول جعفريان، صفويه در عرصه دين فرهنگ و سياست، جلد اول (قم: پژوهشکده حوزه و دانشگاه، چاپ اول، 1379)، ص 211.
[78]. محمد تقي مصباح يزدي، در جستجوي عرفان اسلامي، تدوين و نگارش: محمد مهدي نادري قمي، (قم: موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، مرکز انتشارات، 1386)، ص38.
[79]. ر.ک: عبدالرضا بارفروش، آسیبشناسی عرفان، (تهران: راه نیکان، چاپ اول، 1385).
[80]. سعادت نامه، ص11 به نقل از خيرالله مرداني، تحقيقي در تصوف و عرفان، (قم: سپهر آذين،چاپ اول، 1385)،ص26.
[81]. براي مثال، در رساله منسوب به بحرالعلوم، دستورالعمل ويژهاي در مورد شيوه نفي خواطر ذکر شده که مورد مذمت و نهي علما واقع شده و آنرا روشي صوفيانه معرفي کردهاند. مرحوم بحرالعلوم، براي نفي خواطر ابتدا به سالک امر ميکنند که به يکي از محسوسات چون سنگي يا چوبي توجه کند و مدتي چشم بدان بدوزد و تا جايي که ميتواند، چشم بر هم نگذارد و به جميع قواي ظاهريه و باطنيه بدان متوجه شود. ايشان ترجيحا به سالک هشدار ميدهند که يک اربعين(چهل روز)، يا بيشتر به اين کار مداومت کند، و در خلال اين مدت از سه ورد «استعاذه» و «استغفار» و ذکر «يا فعال» استفاده نمايد. پس از اين، مدتي به قلب صنوبري[81] توجه کند و مدتي براين مداومت نمايد و به جز خيال آن، خيال ديگري را به خود راه ندهد و اگر خواطر به ذهن او آمد و ذهنش مشوش شد، صورت استاد عام که مصدر ذکر و مناسب ذاکر و از بعضي از مخاطر دور است را تصور کند. علامه طهراني درباره دستورالعمل رسيده از سيد بحرالعلوم ميفرمايند: «بدان که اين طريقي را که مصنف براي نفي خواطر ذکر فرموده است بعينه همان طريقه نقشبنديه در نفي خواطر است.»
[82]. هر چند بسياري از صوفيان به رعايت آداب فقهي تاکيد ميکرده اند اما عملا بسياري از ايشان به دستوارت فقهي ملتزم نبوده و گاه رسما شريعت را انکار ميکردهاند. از سوي ديگر ايشان فقه را براي سلوک ناقص دانسته و به تاسيس آداب خانقاهي اقدام نمودند. به همين دو جهت، صوفيان را بايد فقه گريز و يا فقه ستيز ناميد.
[83]. عزالدين محمود کاشاني، مصباح الهدايه، تصحيح جلال الدين همايي، به نقل از سيد ضياءالدين سجادي، مقدمهاي بر مباني عرفان و تصوف،(سمت: تهران،چاپ دوازدهم، 1385)، ص246.
[84]. محمد حسين طباطبايي، شيعه در اسلام، ص148
[85]حسين امين نژاد.مجموعه مقالات کنگره بزرگداشت سيد حيدر آملي، ج2، ص66وص67
[86].محمد حسين طباطبايي، شيعه در اسلام، ص148
[87]. بله ممکن است به اين نظر قايل باشيم که اخلاق، علمي است که صرفا به فضايل و زيباييهاي دروني ميپردازد، اما عرفان، همين فضايل را مرتب و مرحله مرحله و به صورت مراحل سلوکي بيان ميدارد و موجب گرديده که ايستا بودن اخلاق، صورتي پويا و ديالکتيکي پيدا کند. ر.ک: مرتضي مطهري، کليات علوم اسلامي ج2، (قم: صدرا، چاپ سي و سه، 1387)، ص79. اما روشن است که تفاوت، صرفا در نحوه تبیین و تفسیر است نه راه و شیوه سلوک.
[88].فقه به معنای اعم منظور است که شامل اخلاق و اسرار فقه هم خواهد شد.